قهرمان ميرزا عين السلطنه

7016

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

طهران هم مدتى است او را تعقيب [ مىكنند ] و حقيقتا اگر عار و درد داشته باشد چيزى برايش باقى نگذاشته‌اند . خصوصا جريدهء « قانون » كه براى كشف حركات او از اول تأسيس شد . ميلسپو و خدايار خان معروف است سواى پولهائى كه در محل و ممرهاى مخصوص خرج شده كه از سيصد هزار تومان علاوه مىگويند مستر ميليسپو موقع را غنيمت شمرده شصت هزار تومان در اين اواخر به تلگرافخانه حواله مىكند . خدايار خان جواب مىدهد ما پول نداريم . مستر ميليسپو پيغام تشددآميزى مىدهد . پس پول اين‌همه تلگرافاتى كه مثل باران به طهران مىريزد كجا رفته است . خدايار خان به اين جواب ديگر جوابى نمىتواند بدهد . راست مىرود نزد رئيس الوزراء و تفصيل را نقل مىكند . ايشان هم مىبينند جواب مسكتى ندارند فورا چهل هزار تومان از خزانهء نظام حواله مىكنند . خدايار خان گرفته و به حوالهء ميليسپو مىدهد . بيست تاى ديگر را مهلت مىخواهد . حرفهاى معتضد السلطنه پس از افطار رفتم سرچشمه . اول خانهء دائى جان كه چند روز بود نديده بودم . نشسته و مشغول بود . حكايات حسن نجار « 1 » را نقل كرد . اما گله از ميرزا عبد اللّه داشت كه پىدرپى امر به فرستادن صلوات كرده بود . بعد حكايت بمب را فرمود . معلوم شد آن‌هم به دستور حضرت و الا بوده . اينجا هم شكوه داشت كه به جاى آن‌كه به گفتهء من توى مسجد بيندازد توى حياط انداخت . بعد حكايتى از لوحهء بهائيها و عكسى كرد كه چون من يقين نكردم شرح نمىدهم تا معلوم شود . شوخى با فخر الملك خانهء حاج فخر الملك رفتم . وارد حياط اندرون شدم . والى اعظم بزمى داشت . بتول آواز مىخواند . محترم يهوديه تار مىزد . والى اعظم هم تار مىزد . ملك تاج ضرب گرفته بود ( تار هم بلد است ) . بيكاره روشنك دختر من بود . حاجى واليه خانهء عزيز الدوله رفته بود . رفتم توى اطاق فخر الملك در رخت‌خواب و كش و قوس خواب بود . حال هم ندارد ، پهلويش درد مىكند ، مشمع انداخته بود . اول ناله‌اش اين بود ، خدا نيامرزد حاجى

--> ( 1 ) - صفحهء 6989 ديده شود .